تبليغاتX
تکه صدا

تکه صدا

...درد دل هایی که کاغذ گوش داد

 

دیگر تو را یادم نیست!

و یادم نیست که هرگز نبوده ای

و یادم نیست که هرگز نمانده ای!

دیگر نه تو را یادم هست

نه رفتن بی بازگشت تو را

و نه کسی که تنهایی اش را پایانی نیست...

فقط منی را یادم هست

که در آن سکوت سنگین سیاه و سرد

نشسته بود و از فراموشی هایش می نوشت!

+نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت14:32توسط به آفرید | |

 

باورت می کنم!

چون دیده ام کاسه ی چشمانت را

وقتی از غم لبریز می شود

دیده ام برق نگاهت را که چگونه

پشت اشک هایت محو می شود

باورت می کنم هنوز

حتی اگر برای همیشه دروغ باشی

تو تعبیر رویای منی

حتی اگرکابوس باشی!

+نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت15:19توسط به آفرید | |

سوت و کور محض!

زمان بی معنا ترین واژه است در تاریکی:

لحظه را چشم ها می سازند.

و شاید حادثه ای که پیش از این رخ می داد و اما حالا...

سوت و کور محض!

کسی نیست که تنهایم بگذارد

و من دلم برای تنهایی هم تنگ می شود!

اشک میجوشد از چشمه ی چشمانم...

از نگاهم بغض بیرون می ریزد...

و باز هم دلیل گریه های بی دلیل من ِ بی دلیل ماندنم برای گریه کردن است!

و سکوتی کور و محض هنوز هست.

 

+نوشته شده در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت14:13توسط به آفرید | |

 

می دونی؟:

من یه بارخیلی زود دیرم شد!

زود دیر شدن یعنی برگردی اما کسی منتظرت نباشه.

آهای! با توام!

می شنوی صدامو؟

...

فکر کنم  بهتر باشه بگم دوبار زود دیرم شده!

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت14:8توسط به آفرید | |

 

خدا خواست که بدونم بودنت هست

ولی خواست که بدونم مال من نیست

یه عکسی تو چشات می بینم اما

نمی دونم چرا تصویر من نیست!

خدا خواست که بدونم رفتن تو

نه غمگینه نه سخته نه عجیبه...

فقط تکرار کابوس نموندن

مثه دلتنگی یه حس غریبه!

+نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت21:48توسط به آفرید | |

 

بغض هایم زنگ زده اند

روی خاطراتم خاک نشسته

سال ها می گذرد که روز ها را ترک می کنم

می روم و رفتنم می ماند.

دیگر نمی دانم چه قدر دوری!

بین من و تو فاصله همیشه هست.

سال ها می گذرد که می روم و دور می شوم از هر چه که هیچ وقت نداشتم:

از تو... از بودنت...

و من همچنان می روم و فاصله می ماند.

+نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت14:30توسط به آفرید | |

 

...چشمانم راه می کشند

و نگاهم باز می ماند.

انتظار...

باز هم نیامد!

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت17:0توسط به آفرید | |

 

وقتی دلم تنگ است

آسمانش سخت سربی رنگ است

قلم در دست می گیرم

هزاران بار می میرم

می نویسم:

"شعر ها کوتاهند."

آنسوی ذهنم اما

واژه ها در راهند...

+نوشته شده در شنبه دوم آذر 1387ساعت14:4توسط به آفرید | |

 

بی تو تنها شکستنم برای زنده ماندن است.

تمام شعر های من برای از تو خواندن است.

تو را به او سپرده ام

امید بازگشتنت

نمی رود از این دلم

نه

ازتو دل نکنده ام...

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت14:24توسط به آفرید | |

 

امشب خیلی خوشحال خواهم بود.

امشب کاری خواهم کرد که هیچ وقت نکردم.

امشب در را به روی همه ی غم ها خواهم بست.

امشب کابوس هایم به رویا مبدل خواهند شد.

امشب در گلویم بغضی نخواهد ماند.

و تا صبح تمام  شبم را دعا خواهم کرد...

که فردایی نباشد

هیچ فردایی!

 

+نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت20:1توسط به آفرید | |