|
سایه های روی دیوار بلند می روند و می آیند، و نمی دانند دیوار از آن ها شاکی ست، سکوت دیواراز غمش حاکی ست، قلب دیوار سپید سرشار پاکی ست... امّا دریغ از یک نیم نگاه، و قلب دیوار گاه گاه، برای تو می تپد، گرچه دیوار مثل آینه نیست ولی، شاید یک روز شکسته دلی، بخواهد سایه ی قلب شکسته اش را در آن تماشا کند...
کسی آمد و رفت، کسی آمد که وقت رفتنش در را نبست، وطنین خاطرات خیس بارانی او یادم هست، وسلام او بر دلم نشست، و خداحافظی اش مرا شکست، و صدایی شنیدم که خواند: کسی آمد و ماند!...
باز شب است، ولی آن سوتر از آن آن سفیدی کاغذ پیش رویم است، و کسی مثل تو از جنس سراب، باز ماه با ابر در کشمکش است، مثل درگیری چشمم با خواب، نجوای سکوت،و من امّا بی جواب... التماسش دیواری ست، منعم می کند از فکر تو، مثل آب، می شوید اشک از چشمم خواب، دل من باز پس می زند این گناه را، خواب بی رویای تو هست محال، برد با کیست؟ اینست سوال... دست های سکوت جز خواب راهی نشان نمی دهد، خستگی چشم های خیسم را امان نمی دهد، می کشد پرده ای بی نور روی چشم های خالی از تصویرم، می داند که بی خیال تو می میرم... اینبار بین خوابم و مرگ یک قدم فاصله است، ولی آن سوتر از آن بین من و تو فاصله هاست، شبهای دگر چشم من از خواب رهاست، برای آخرین بار می چشم تلخی این شکست را، پر می کنم از ترانه هر چه هست را...
|
About
درد دل هایی که تکه ای کاغذ گوش می دهد
Home
|