تبليغاتX
تکه صدا

تکه صدا

...درد دل هایی که کاغذ گوش داد

 

و من آرام آرام رو به مردن می روم، در کنج اتاق آبی ام،

آبی؟ زندگی؟ نه مرگ!

و وقتی دستانم هوا را چنگ می زند،

پوچی برای من ازهمه چیز ملموس تر است، کاش می فهمیدی،

و چشمانم تا ته جادّه ای تاریک می دود و،

تاریک تر از ظلمت باز هم تو را نمی بیند، کاش می دیدی،

و اشک هایم را با پلک های پی در پی قورت می دهم ،

تا کسی نفهمد، بغضی با آهنگ سکوت پشت حنجره هایم چسبیده است،

تا کسی نفهمد قلبم جز سکوت ترانه ی دیگری بلد نیست...

+نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت21:52توسط به آفرید | |

آن شب که تو رفتی ماه پشت ابر بود،

ابر برای گریه اش بی صبر بود،

آن شب که تو رفتی آسمان غمگین بود،

 گویی که فردا امتحان جبر بود!

 

وقتی که تو رفتی آسمان نبارید امّا بغض من شکست،

دست من راه بر نگاه من دوباره بست، غم دوباره در دلم نشست،

تو ندانستی امّا نگاهت به من گفت:

ناامید شب باش، صبح که هست،

من می روم امّا عشق که هست، نور که هست...

در دلم گفتم:

عشق و نور من تویی، چشم های من تویی،

شاید تو که رفتی نور باشد، عشق باشد،

امّا من بی تو نخواهم دید آن ها را،

 نخواهم دید این دنیای زیبا را، نه فردا را...

 

ولی قلب تو نشنید،

تو که رفتی امّا، ماه پشت ابر ماند،

و قناری ام نخواند،

ودیگر زیر باران نرفتم، به دنبال خاطراتت نگشتم،

دیگر در خواب هایم صدایت نکردم، شعرهایم را فدایت نکردم...

فقط امروز یادم افتاد،

شب رفتن تو تاریکی بد سرشت بود،

شب رفتن تو همه چیز چه زشت بود!...

 (شاید بهترین شعریه که تا به حال گفتم...)

+نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1387ساعت14:33توسط به آفرید | |

 

 

من تمنا کردم

که تو با من باشی

تو به من گفتی

                    هرگز-هرگز!

پاسخی سخت و درشت

و مرا غصه ی این 

                     هرگز

                            کشت!

+نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت21:46توسط به آفرید | |