|
در خانه ای سرد، در بالای خیابان سالیوان، آخرین کسی که شلوار فاق کوتاه می پوشید در شرف مردن بود عینک آفتابی به چشم داشت و کسی نمی توانست بفهمد که گریه می کرد یا نه. همه ی معتادها و همه ی الاف ها و همینطور همه ی کافه دار ها دورش جمع شده بودند. وصیت کرد تا تکلیف اموالش را روشن کند و آخرین کلمه ها را به زبان آورد. گفت: کفش های راحتیم را برای مادرم بفرستید، بلوزم را به جالباسی آویزان کنید. گیتارم را در میدان واشینگتون بسوزانید، برای اینکه هیچ گاه یاد نگرفتم آن را چگونه بنوازم. خانه ام را به یک آدم مستمند بدهید و بگویید اجاره ی آن تمام و کمال پرداخت شده. پول ها و موادم را خودتان بردارید، ولی مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید. جوجه خروس هایم را به کسی بدهید که آن ها را می خواهد. شعر هایم را به کسی بدهید که آن ها را می خواند. ولی مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید. کفش های راحتیش را پرت کردیم وسط خیابان ، بلوزش را گذاشتیم همان جا روی زمین. گیتارش را فروختیم به کسی که می دانست آن را چگونه بنوازد. موادش را دود کردیم. پول هایش را خرج کردیم، شعر هایش را دور ریختیم. باب نوارهایش را برداشت، و اد کتابهایش را، و من هم عینک آفتابی فکستنی آن بدبخت را برداشتم...
|
About
درد دل هایی که تکه ای کاغذ گوش می دهد
Home
|